خرید بک لینک
خانواده م راست میگفتن،خدا همه چی داد، غم،غصه، حسرت، همه درای سر راهمم محکم بست و قفل زد، سالها تو سختی زندگی کردیم، کودکیم،نوجوانی و جوانیم رفت،الکی بباد رفت، پولمون کم بود نتونستیم دانشگاه بریم، خواهر بارها قبول شد ولی خرج دانشگاه رو نداشت،منم ناامید شدم، همیشه فامیلا خونمون رو مسخره میکردن، وقتی کسی هم میومد خاستگاری اول به خونه نگا میکرد بعدم حساب بانکیمون رو میپرسیدن، چون چیزی نداشتیم بی حرف میرفتن،دختر عموم با فامیلشون اومده بود، واضح بود چرا اومده بودن، شروع کردن به سوال که راست میگن کلی پول دارین؟ میگن پول از قرعه کشی بردین، گفتیم نههه،دروغه، باهم پچ پچ کردن، دیدی گفتم دروغه پاشو بریم،دوستمم با خانواده ش اومدن، بارون میبارید سقف چیکه میکرد، باباش گفت پاشید بریم به خونه بریم بهشت خودمون، ما چیزی نگفتیم، خب راست میگفت، خونه ی آدمای ساده واسه پولدارا مث جهنمه، من هیچوقت عاشق نشدم،هیچوقت به کسی علاقه مند نشدم، از عشق، از زندگی، از آدما بیزار شدم، پسرای خوشکل زیادی سرا راهم میومدن، ولی من همیشه دور میشدم، شاید اونام فک میکردن پولدارم، بعد سالها وام گرفتیم و یه خونه ی کوچیک ساختیم، خیلی گذشت قیافه ی معمولیمم،تغییر کرد، بهتر ازقبل شد، نه مث زن دایی و خواهراش،نه مث شیرین وعموش،ولی از خیلیا بهتر وسرتر، وضعمونم بهتر از قدیم شد،بعضی از آدمای بد زندگیمونم از دل وخونمون بیرون کردیم، ولی یه چیزی تغییر نکرد اونم دل من بود، هیچوقت دلم عاشق نشد، برامم مهم نیست کسی راجبم چی بگه، من تنهایی راحتترم تنهایی یعنی هیچکی سایز دلت نیست، نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:16 توسط رز زرد| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 3:48

هر وقت تصمیم میگیری که خوب باشی

هر چی آدم بده سر راهت سبز میشه

همین که تصمیم میگیری تو هم بد بشی

یه آدم خوب پیدا میشه،ولی تو دیگه اون آدم سابق نیستی

میدونی..! منم یه زمانی خوب بودم

ولی حالا دیگه خیلی وقته که خسته م

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:28 توسط رز زرد|

برچسب: ماندگار, نویسنده: علی شجاعی تاريخ: شنبه 22 مهر 1396 ساعت: 3:48

از وقتی دایی بزرگم شماره شو بهم داده دلم یذره عوض شده وخوشحال، سالها بود نه این ورا میومد نه زنگی نه حرفی، هیچوقتم رو نداشتیم دعوتشون کنیم، چون خونمون کوچیکه، خونه ی قدیمی مون که تابستونا مث آمازون بود بخاطر عقرب و عنکبوتای رو دیواراش،زمستونا هم از سقفس آب و بارون چیکه میکرد، خونه ی جدیدمونم که مث سوئیت می مونه، حسرت یه خونه ی بزرگ داشتن همیشه رو دلم موند و می مونه میدونم، اینا بکنار خاله مم هیچوقت نمیزاشت دایی اینجا بیاد، با دعا وطلسم مانع میشد، هنوزم اینجوره، نمیدونم چرا دست مامان وما نمک نداره، هیچکس جواب خوبیامونو با خوبی نمیده، و نمیدونم چرا خاله اینقدر در حق مامان بده وحسود، نه دلشو شکوندیم نه در حقش بدی کردیم، مامان همیشه هم کمک حالش بوده. ولی خاله زیادی قدر نشناسه، زن داییمم یکم افاده ایه، چون اونا خونه شون تو شهره و بچه هاش اونجا بزرگ شدن، دیگه ما رو دهاتی میدونه، و امل، آخرین بار واولین بار که خونه ی دایی رفتیم 15 سال پیش بود، زن دایی از قصد یکی از فامیلاشو دعوت کرده بود، میخاست بگه دخترای فامیلش آداب معاشرت بلدن، و پزش رو بده، موقع خوابم اتاق خونه رو به فامیلاش داد و اتاق جای وسایلو بما، صبحی خاستم یذره آرایش کنم تا بی روحی صورتم بره، ناخاسته سرک کشید تو اتاق و با تمسخر دایی رو صدا میکرد که بیا نگا کن، آرایش میکنه، دلم شکست وافعا، مگه من دختر نبودم، یذره کرم، مگه چی بود، مگه خودش نبود که تو نامزدی پسرش گفته بود ما با حجابمون آبروشو بردیم، چرا حرف دلشو واضخ نمیگفت که دوس ندارم خونمون باشین، از طرفی هم زن داداش بزرگم،گند زد به مسافرتمون، با جیق جیق کردنش، هرکی با هاش بره جایی به غلط کردن میافته، ازبس گنده اخلاقش، البته میدونستم این اخلاقش فقط بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

گفته بودند از محبت

خارها گل می شوند

ای بسوزد

ریشه ی

ضرب المثلهای دروغ

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:51 توسط رز زرد|

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

سرم داغ شده داره میترکه، این روزا همش خوابای بد وچرت می بینم،خودم کم ناراحتی دارم تو خوابم نمیزارن راحت باشم، هر وقت خواب بد می بینم سر درد میگیرم، نمیدونم چرا یه خواب قشنگ نمی بینم. هر چند بدرد نمیخوره ، آخه چند وقت پیش فهمیدم خوابای خوبی که میدیدم چرا واسم فقط رویا بودو الکی، و دلیلش واقعا برام غیرقابل هضم ودرکه، هر خواب خوبی که همیشه دیدم تعبیر خوبش واسه دختر همسایه بوده، و اینو باچشام دیدم، هر وقت خواب گنج و ثروت دیدم همسایه مون یهویی پولدار شدن، طوری تموم خونشونو از نو ساختن و تغییر دادن، به همه میگفتن پسرمون تو شهر کار میکنه واسمون پول میفرسته، یعنی پسرشون تو شرکت ایگیت کار میکرد آیااا، یا گنج پیدا کردن یه شبه، هر وقتم خواب دیدم ماشین داشتم اونا تو واقعیت خریدن، اینا واسه این برام عجیبه که درست بعد از خواب من این اتفاقا افتاده، حالا اینا بکنار خواستگارای تو خواب من، تو بیداری خونه ی همسایه بودن، دقیقا اونم شب بعد از خواب من، تو واقعیت که اگه یدونه خواستگارم داشته باشم همسایه میکشدش طرف دختر خودش، انگار قحطی خواستگار بود و همون یدونه پسر مونده بود، ، من که عارم اومد حتی چیزی بگم، آخه از بچگییاد گرفتم هر چیزیو ببخشم ،حالا تعبیر خوابامم واسهاونا، بدرک، ولی توش موندم چرا خوابای بدم واسشوننمیره، اگه کسی تو خواب ناراحتم کنه تو واقعیتم یکیجلوم سبز میشه، چرا خوابای بدم مال خودمه ولیخوابای خوبم مال همسایه؟؟ درست مث دعاهام هروقت واسه خوشبختی کسی دعا کردم زود مستجاب شده ولیواسه خودم سالها دعا کردم هیچی ندیدم و همه چیمو باختم، نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 11:44 توسط رز زرد| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

از دخترایی که رو مغازه کار میکردن سوال کردم،همه میگفتن برای باز کردن یه مغازه اول باید حداقل10یا5میلیون سرمایه داشته باشی،،توچقد داری؟ گفتم هیچی، خندیدن گفتن، خخ با هیچ یا با یه میلیون میخای مغازه باز کنی؟ اونم توبازار؟ گوش ندادم، واقعا فک میکردم مغازه باز کردن خیلی آسونه، اجاره ش که کردم، تازه فهمیدم بعضی مردا چقد سختی میکشن، خواهرم میگه اونا مردن،فرق دارن،خودشون کار کردن وپول جمع کردن بعد مغازه زدن، پسرایی هم که مغازه دارن از باباهاشون کمک گرفتن، توچی؟ خودت تنها داری ماه به ماه با یکم پول ذره ذره وسیله میخری، مث مورچه که هی آذوقه جمع میکنه، چند ماه طول کشیدتایکم وسیله خریدم، اون چند ماهم هی اجاره و پول برق الکی دادم، البته این کلمه ی الکی مال من نیست، اینو داداشم میگفت، تو همه جا که داداشا کمک حال خواهراشونن، داداشای من منتظرن ما کمک حالشون باشیم،انتظار دارن ما هیچ جانریم، کودکی وجوونیمون که صرف اونا شدو از همه چی عقب موندیم، حالام نمیدونن چیکا کنن که مغازه رو از دست بدم، من نمیدونم چرا حرفاشونو واسه زناشون نگه نمیدارن،که یروزم تو خونه بند نمیشن،یا خونه ی مامانشونن،یا خونه ی همسایه، یا پارکن،یا پیش خیاط،یا پیش آرایشگر، یا خونه عمه وعموهامن،بعد از سالها تو خونه موندن حالا میخوایم یه کار داشته باشیم، جای دلخوش کردنمون، ضد حال میزنن، هر چی داشتم فروختم، یکی نگفت بیا کمکت کنم، هیچوقت این مغازه رو از دست، نمیدم، یکم خوشکل شده اما نه مث مغازه ی کناریم، اونا پسرن وخودشون پولدار، تمام پولی که من خرج مغازه کردم اونا فقط خرج تزیین مغازهشون کردن، مال من اینقد طول کشید که دیگه اجناسش بدرد پاییز نمیخوره، باید فکر اجناس پاییز و زمستون باشم، بعضی وقتا ناامیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

دفتر خاطرات روز نوشته های من الهی هواتو کردم موضوعات مرتبط: دل نوشته برچسبها: الهی , مناجات , روز نوشت های من نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:58 توسط رز زرد| [Back] ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

چند وقته سرمغازه نرفتم، میخام بعد از ایام سوگواری برم،بازار هم از خونمون خیلی دوره و باید هرروز کلی کرایه بدم، واسه رفتوبرگشت، از صبح که پاشدم همش دلشوره دارم،یه دلشوره ی بد، نمیدونم چرا، شایدم بخاطر فال دیشبه که گرفتم، فال انبیا، قول داده بودم سراغ فال واین چیزا نرم، چون واقعا آدمو ناامید میکنن، ولی باز قولم شکست، فال گرفتم ببینم تو کارام موفق میشمیااین زندگی یکنواختم تغییر میکنه ؟ ولی دیشبم باز بد دراومد ،میترسم فالامم مث خوابام خوباش مال دیگرون باشه وبداش مال من، میترسم کسی باطلسم و سحر شانس واقبالم رومال خودش کرده باشه من به این چیزا اعتقاد نداشتم،ولی چیزایی پیش اومد که نظرم کلی عوض شد، فکر وخیال راحتم نمیزاره، واسه اینکهدلشوره م بره با گوشیم مشغول شدم و تو گوگل گشتم، اتفاقی به یه حکایت طنز برخوردم، از جوک وطنز بیزارم ولی این حکایت ملانصردین و حرفش چقد به زندگی من وعدالت خدا نسبت بهمن ودیگران شباهت داشت، سه تاپسر بچه میرن پیش ملانصردین،میگن ما ده تا گردو داریم،میشه اینا رو با عدالت بین ماتقسیم کنی؟ ملا میگه عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟ بچه ها میگنخب عدالت آسمونی بهتره ، با عدالت آسمونی تقسیم کن، ملا هشت تا گردو میده به اولی، دوتا میده به دومی ، دوتاپس گردنی محکم هم میزنه به سومی ،بچه ها شاکی میشن،میگن این چه عدالتیه ملا؟ ملا میگه خدا هم نعمتاشو همینجوری بین بنده هاش تقسیم کرده، نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 16:54 توسط رز زرد| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

حدسم درست بود زن همسایه با دخترش اومدن اینجا، بعد ازسلام واحوالپرسی، و حرفایالکی آخرش دختر همسایه نتونست خودشو کنترل کنه، وبلاخره شروع کرد به پرس وجو اون پسره که غروب اینجا بود کی بود،چرا اومده بود، یجوری سوال میکرد انگار پسره قبلا دوست پسرش بوده وازش جدا شده، واقعا واسشون متاسف شدیم من نمیدونم به اونا چه دخلی داشت که طرف کی بود یا چیکا داشت، گفتم هیچکی فک کن دوستداداشمبوده، اومده بود سر بزنه، فک کنم همین یه تیکهکافی بود تا یه مدت دختر همسایه بره تو خیال وحرصبخوره، البته این موجوداتحرص نمیخورن، یه سجادهپهن میکنن وتا صبح واسهبدبختی ما دعا میکنن، چراشم خدا عالمه،بهر حال بدرک، مامانش کم بود حالا دخترشم کاسه ی داغتر از آش شده، نمیدونم چرا گیر دادن بما، صدای در خونمون بیاد،قبل از ما دختر همسایه رو بالکن خونشونه،کسی اینجا بیاد حالا چه زن چه مرد ،چه فامیل چه غریبه، یه روز نشده مامانش میاد واسه فضولی که طرف چرا اومده وکیه،ما بریم جایی ،زود بعد از ما میان فضولی که دخترات کجا رفتن،دیروزم زنگ زده بودن و شماره ی آژانسی رو که باهاش میریم بیرونو میخاستن، قدیمام هر چیزی می پوشیدم فرداش میومد وهمونو ازم قرض میگرفت، اصلانم از رو نمیرن که هیچ،روز به روزم پرروتر میشن،نمیدونم چه دردی دارن و چرا نمیرن سراغ فامیلای خودشون، مگه خدا خودش عاقبتمون رو بخیر کنه وگرنه معلوم نیست اینا فازشون چیه نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 22:58 توسط رز زرد| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

این جمله که میگن: زمان همه چیزو عوض میکنه،خیلی مسخره س،

زمان هیچ چیزی رو عوض نمیکنه، فقط بعضی آدما توطول زمان

،ازنقشی که بازی میکنن خسته میشن،

وتبدیل میشن به خود واقعیشون

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:28 توسط رز زرد|

برچسب: نویسنده: علی شجاعی تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 22:18

صفحه بندی